نیکا دختر اسمانی

از زبان مامان 2

1394/2/3 11:08
نویسنده : تبسم
121 بازدید
اشتراک گذاری

هر روز بزرگ شدنتو حس میکردم که در بطن وجودم میجوشید دختر نازم

وقتی تو وجودم تکون میخوردی وضرباتی که به شکمم میزدی

یه حس زیبا رو تجربه میکردم که داره یه موجود کوچکلو در وجود من داره شکل میگیره

خدایا تو رو سپاس

روزه ها پس از روزها و ماها پس از ماها گذشت البته با کلی اتفاقات شیرینچشمک

که الان دیگه فاکتور میگیرم دخترمبوس

تا اینکه وارد ماه نهم شدم ودکتر بهم گفت که باید پیاده روری روزی یکساعت تا دوساعت برم

منم هر روز میرفتم خونه مامان جون تا با خاله یا زهره خانم جلوی خونه مامان جون قدم بزن

تا اینکـــــــــــــــــــــه...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)